ذبيح الله صفا

996

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

هشتم هجرى است . با همهء شهرتى كه ديوان و اشعار او داشته ازو بندرت سخن رفته و آنچه نيز نوشته‌اند كوتاه و يكسان و از لحاظ اطلاع بر احوال او كم‌ارزش است و مشروحترين توضيح را دربارهء او تقى الدين كاشى داده كه او را از جملهء شعراء صوفيه و « شير بيشهء فصاحت و چابك‌سوار ميدان بلاغت » و « شاهد منصّهء قبول و شايستهء خلوتخانهء وصول » دانسته است . مولد او بخاراست و او دوران جوانى را در ماوراء النهر گذرانيد و از مشايخ آن كسب فيض نمود و سپس بسياحت پرداخت و بسيارى از نواحى را ديد و مىگويند كه « در سفرها پياده رفتى و در خرقهء درويشان و لباس فقرا مىبوده و از دنيا و دنيوى خود را معرض مىنموده » « 1 » و چون « در قبّهء اسلام بلخ كسى را قوّت شنيدن سخنان او نبود مشايخ وقت چنان صواب ديدند كه وى بدار السّلام بغداد رود و چندگاه بسير و سلوك مشغول گردد تا بر سخنان وى سكّه زده شود » . دربارهء وصول او ببغداد و كيفيت ملاقات ميان ناصر و سلمان ساوجى قول همهء آنان كه يادى ازو كرده‌اند يكسانست و ماحصل كلام آنكه ناصر را در ضمن سير با سلمان ساوجى كه با گروهى از ياران براى تماشاى طغيان بهارهء دجله آمده بود اتفاق ملاقات افتاد . سلمان ازو پرسيد كيستى و از كجايى ؟ او گفت كه مردى غريب و شاعرى از بخاراست . آنگاه سلمان از باب امتحان مصراعى بر او عرض كرد بدين‌شرح : « دجله را امسال رفتارى عجب مستانه است » و ناصر مصراع دوم را بدينگونه سرود : « پاى در زنجير و كف بر لب ، مگر ديوانه است ! » . سلمان پرسيد مگر ناصرى ؟ گفت آرى . آنگاه او را در كنار گرفت و باعزاز و اكرامش پرداخت . شايد اين حكايت مجعول ازينجا ناشى شده باشد كه سلمان در معرفى ناصر بدربار ايلكانيان بغداد مؤثر بوده است و گرنه از حيث ساختمان حكايت ميان آن و حكايتى كه دربارهء ملاقات سلمان و عبيد زاكانى آورده‌اند تفاوت بزرگى نيست ، و گذشتگان ما از جعل اين‌گونه داستانها دربارهء مشاهير چندان ابا و امتناع نداشته‌اند .

--> ( 1 ) - رجوع شود به خلاصة الاشعار